دلنوشته یک بازنشسته

لطفا نظری بنویسید

تبلیغات تبلیغات

یادش گرامی

او بود که سال۶۳در یزد مرا وارد شرکت گسترش کرد و همیشه خودم را مدیونش می دانستم و می دانم مهربان و دوست داشتنی بود.از وقتی بازنشسته شد گویا روزگار و زندگی با او دم سازگاری نداشت .مریضی ام اس عیالش و نهایت ویلچری کردنش و هنوز هم ادامه دارد.که او را ذره ذره می سوزاند.و اتفاقی باور نکردنی که او را از میان ما برد.راستی این زندگی چیست ابتدا دل بستگی هایی جورواجور برایمان مهیا می کند (زن بچه نوه متعلقات مالی و ...) ولی ناگهان با حسرت لذتشان را می گیرد.این مرگ ها
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها